تبلیغات
بزرگترین سایت تفریحیzez.ir بزرگترین سایت تفریحیzez.ir - آبی ترین گلthe bluest flower
 

آبی ترین گلthe bluest flower

نویسنده: مهسا موضوع: مطالب خواندنی و باحال، 

 

امروز به عابری برخورد کردم,با خضوع به او گفتم: ((ببخشید)) عابر با ادب تمام گفت , ((شما ببخشید ,ندیدمتان))من و این غریبه با کمال ادب و احترام, از همدیگر خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.

Iran into a stranger as he passed by "oh excuse me please" he said "please excuse me too I wasn't watching for you." We were very polite this stranger and i. we went on way and we said good-bye.

 

بعد از ظهر همان روز در منزل در منزل مشغول نوشتن کتابم بودم. پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با آن آقا) چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بد اخلاقی گفتLخودت را بکش کنار!) او رفت و دل کوچکش شکست. متوجه خشونتم نبودم.

Later that day writeing my book the evening meal my son stood beside me very still. When I turned I nearly knocked him down. "move out of the way" I said with a frown. He walked away his little heart broken. I didn't realize how harshly I'd spoken.

 

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید: ((چه طور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی. اما با خانواده و عزیزانت این قدر آن بد رفتاری؟ برو اتاق کارت را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده گل هایی هستند که پسرت برایت آورده بوده خودش آنها را چیده بود پشت سرت ایستاده بوده که تو را غافلگیر کند تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟))

While I lay awake in bed GOD's still small voice came to me and said "while dealing with a stranger common courtesy you love you seem to abuse. Go and look on the work room floor you'll find some flowers there by the door. Those are the flowers he brought for you. He picked them himself: pink yellow and blue. He stood very quietly not to spoil the surprise you never saw the tears that filled his little eyes."

 

خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم گفتم: ((بیدار شو کوچولی من بیدار شو عزیزم اینها همان گل هایی هستند که تو برایم آورده ای؟))

By this time I felt very small and now my tears began to fall I quietly went and knelt by his bed. Wake up" I said "are these the flowers you picked for me?"

 

او لبخندی زد و گفت: ((آنها کنار آن درخت بودند آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند می داتنستم که از آنها خوشت می آید مخصوصا از گل آبی اش.))

He smiled "I found'em out by the tree. I picked'em because they're pretty like'em especially the blue."

 

گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم.)) او گفت: ((عیبی ندارد پدر من به هر حال تو را دوست دارم.)) گفتم: ((من هم تو را دوست دارم پسرم گلها را هم دوست دارم مخصوصا گل آبی را.))

I said "son I'm very sorry for the way I acted today I shouldn't have yelled at you that way." He said "oh father that's okay. I love you too and I do like that flowers especially the blue."

 

 

() نظرات